محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
823
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عسل از آن بگيرد به من گفتند كه استخوانهاى پوسيده فراوان در چاه بود و زنبور در كاسهء سر يكى از آن استخوانها عسل ريخته بود و عسلى آوردند كه نظير آن نديده بودم و چون خوب بود براى آنها فرستادم . » آنگاه سفره دار خويش را بخواست و گفت : « گوسفندى كه براى اينها كباب كرده بودى چه بود ؟ » گفت : « من به چوپان پيغام داده بودم بهترين گوسفندى را كه دارى براى من بفرست و اين گوسفند را فرستاد و از او در اين باب چيزى نپرسيدهام . » و افعى كس پيش چوپان فرستاد كه قصهء اين گوسفند را براى من بگو . و او گفت : « اين اول بره اى بود كه امسال زاده شد و مادرش بمرد و بره بماند سگى داشتم كه زاده بود و بره با توله سگ مأنوس شد و با توله از سگ شير مىخورد و در گله نظير آن نبود كه براى تو فرستادم . » آنگاه كس پيش شرابدار فرستاد و گفت : « شرابى كه به اين گروه نوشانيدى چه بود ؟ » گفت : « از دانهء انگورى است كه بر قبر پدرت كشتهام و در عرب مانند شراب آن نيست . » افعى گفت : اينها چه جور مردمى هستند ، اينها جز شيطان نيستند . سپس آنها را احضار كرد و گفت : « كار شما چيست ؟ حكايت خودتان را با من بگوييد . » اياد گفت : « پدرم كنيزى سپيد و سياه مو را با هر چه از مال وى همانند آن باشد به من داده است . گفت : « پدرت گوسفندان دو رنگ به جا گذاشته است كه با چوپان آن و خادم متعلق به تو است . » انمار گفت : « پدرم كيسه اى را با فرش خود با هر چه از مال وى همانند آن